تبليغاتX
چــرنــد و پــرنــد

چــرنــد و پــرنــد

با وضـو وارد شويد

ان در فواید گوسفند!؟!؟!




 

هــمانا گوسفند حـيوان مـفيدی میـباشد که در فصول کـم بـاران در منـاطق استوايی و کمی آنور

تر از خط استوايی ميرویـد و کاربـردهـای فـراوانـی  در روحــیـه  بشریـت دارد !  مـن جمله پــشگل

آن موجـود زحمت کش که موجب تـقويت روحيه مـا عـزیـزان می باشد و بـاعـث ميشـود تـا عــطر

گلهای بــهـاری تـا
همه اقسا نقاط همه جا کشيده شود و  مــزیــت دیـگـری کـه  اين جانور ظريف

دارد هـــــمانا پشم او ميباشد که بسيار پشمالو ميباشدکـه باعث ميشود ما در زمستان  نلرزيم

و فاتحه ای به روح  پدرش  بفرستيم و دیـگر مزينی که دارد نسبت  به گاو اين است که شــــــــاخ

ندارد تـا بـه سـان آن  حـیـوان  عظيم  بـاعث  سـولاخ شـدن مـا عـزیـزان بـشود !  اين بود انشـای

من که در تــوصيف گوسفند نمودم ...
 
اميدوارم ما عزيزان هم روزی
بتوانيم مانند گوســفند در جامعه مفيد واقع شويم  ! ! !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 23:17  توسط HAMID  | 

۱۳ بدر را چگونه بدر کرديد ؟!؟!


 

--------------------------------------------------------------------------------------
<نام و نام خانوادگی : کاظم ترک زاده تبریزی> <کلاس : دبستان>
--------------------------------------------------------------------------------------

موضوع انشاء : ۱۳ نوروز را چگونه در کردید ؟

امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در  امسال پدرم  ما را  به  شمـــال برده است ! اين بهترين

مسافرتی است که پدرم ما را آورده است  چـــون  قبل  از  اين هیـــچوقت ما را به مسافرت نبرده

بود ! در راه شمال به ما خیــلی خوش  گذشـت !  ما در راه خيلی چپ کرديم !  پدرم ميگفت من

میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه ! خواهرم یک بار دستش را از پنجره  ماشین بیرون آورد

تا پوست  تخمـه اش را بریزد و یک  ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده

شـــــد و ما خیلی خندیدیم ! ما برای  ناهار به اکبر جوجه  رفتیم !  البته  من  خود  اکـــــــبر آقا را

ندیدم  ولـــــــــی پدرم  که او را  دیده  است میگوید خیلی جوجه  اسـت ! من خیلی نوشــــــــابه

خوردم  و  پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال  راحت بشاشـم به طبیعت !  در جاده خیلی

برف آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مــــن با گوله برف به پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و

دست من را  لای در ماشین  گذاشـت و در ماشین را محکم بست !

ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم  و پدرم قیلـون و  چایی ســـفارش داد .  پدرم خیلی

قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم  از  رژیمش دست  بر نمیدارد  و  درِ گوشی به

همان پسره که قیلون آورد چیزی میگوید و یک پارچ آب سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه

را با آب قاطی میکند و ماست موسير و چيپس هم ميخورد !

کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز میخوانند :

میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و ...

پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و  با پارچ آب  پدرم به صورت من

میکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما در  کرد ولی به هر حال به ما

خیلی خوش گذشت و من خیلی کتک خوردم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 20:27  توسط HAMID  | 

سال خروس بر همه مرغ ها مبارک باد ! ! !



-----------------------------------------------------------------------------------------------------
<نام و نام خانوادگی : كاظم ترک زاده تبریزی >< كلاس: دبستان>
-----------------------------------------------------------------------------------------------------

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذرانديد؟

قلم بر قلب سفيد كاغذ  می گذارم و فشار می دهم تا  انشا ء ام آغاز شود . سال گذشته سال

بسيار خوبی و پر  بركتی  می باشد . سال گذشته پسر خاله ام زير تريلی  ۱۸ چـــرخ  رفـت و له

گــشت و ما در  مجلس  ترحيمش شركت  كرديم  و خيلی  ميوه  و خرما و حلوا  خورديم و خيلی

خوش گذشت . ما خيلی خاك بازی كرديم . من  هر چی  گشـتم  پــــسرخاله ام  را پیــدا نكردم.

در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بی دليل! من در پارسال خـــيلی درس خواندم ولی نتـوانستم
 
قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند پدرم من
را به مكانيكی فرستاد تا كــــــــار كـنم

و اوســـــتای من هر روز من را با زنجير چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خيلی عصبانی می شد

من را به زمين می بست   دو سه بار با ماشين يكی از مشتری ها از روی من رد می شد . من

خيلی در كارهای خانه به مـادرم  كمك  می كنم . مادرم  من  را در سال  گذشته  خيلی دوست

می داشت و من را خيلی ماچ می كند ولی پدرم خيلی حسود است و  من را لای در آشـپزحانه

می گذاشت درســــــال گذشته شوهر خواهرم  و خواهرم  خيلی از  هم طلاق  گرفتند و خواهرم

بسيار حــــامله است و پدرم مـــــی گويد يا پسر است يا دوقلو ،ولی من  چيزی نمی
گويم چون

می دانم كه بچه ای به اين انـــدازه از هيچ كجای خواهرم در نخواهد آمد!

در سال گذشته مـا به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. مــن در كوپه بسيار پدرم را
عصبانی كردم

و او برای  تنبيه من را روی تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم 

پدرم در سال گذشته خيلی سيگار می كشد و مادرم خيلی
ناراحت است و هی به من ميگويد:

كپی اوغلی ،  ولی  من  نمی دانم  چرا  وقتی  مادرم به من فحش می دهـــــد ، پدرم عصـبانی

می شود! در سال گذشته ما به عـــيد ديدنی رفتيم و من حدودا خیـــــلی  عيدی جـمع كرده ام،

ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و  آنتن مـــــــاهواره ای خريد كه  بسيار بــد آموزی دارد و من

نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی نــاموسی نگاه می كند و بشكن می زند.

پــــــدرم  در  سال  گذشته رژيم  گرفته  است  و  هر شب با  دوست هايش  آب و  ماست و خيار

می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير!

من خيلی سال گذشته را دوست دارم و اين بود انشای من ...

  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1384ساعت 15:55  توسط HAMID  |