من و عموی دهاتیم ! ! !
شنبه : امروز از ده زنگ زدند و گفتند عموی بزرگت قرار است پيش تو بيايد . از ناراحتی غصه
دار شدم. آخر او به شدت باعث آبروريزی است. اگر بچه های خوابگاه او راببينند ديگر چيزی برايم
باقی نميماند.
دوشنبه : امروز عمويم آمد . همان اول كاری گل كاشت تا به ترمينال ميرسد ميرود داخل فضای
سبز جلوی همه مردم شلوارش رادرمی آورد و شروع ميكند به خود را خالی كردن . وقتی هم كه
او راداخل دستشويی ميبرند جلوی همه ميگويد آه چه جای تميزی آدم خوشش مياد اينجا برينه.
سه شنبه : ديروز عمويم را به خوابگاه بردم . همه بچه های خوابگاه از خنده مرده بودند . ريخت
و قيافه اش خيلی تابلو بود تا رسيد با همه خودمانی شد و شروع كرد به خاطرات كودكی خود را
تعريف كردن كه چطور خربزه ميدزديده يا چطور وقتيكه بچه بوده در كاسه آبگوشت شاشيده. من
از خجالت آب شده بودم از همه مهمتر اين بود كه عمويم حاليش نميشود جلوی همه ميگوزد.
چهارشنبه : امروز عمويم را بردم سينما يك فيلم جنگی . تاصدای تير و تيراندازی می آمد سرش
را پايين می آورد و يك فحش خار و مادر ميداد بعد هم هی داد ميزد كشتند ؛ پدر سگها كشتند
همه فيلم را ول كرده بودند و به او نگاه ميكردند وسطهای فيلم يكهو دويد بيرون آمدم دنبالش
گفت : مگر نديدی داشتند ميكشتند فقط من در رفتم وگرنه همه را كشتند.
پنج شنبه : امروز عمويم جلوی رييس خوابگاه گوزيد.
جمعه : همه بچه ها می آيند به خوابگاه ما مهمانی تا با عمويم صحبت كنند او هم شروع
ميكند به تعريف اينكه چطور با دوستانش ميرفتند بالای ديوار باغ و زور ميزدند كی بيشتر برينه
و ديوار را كثيف كنه.
شنبه : عمويم از يكی از بچه ها پرسيده بگو اينها كه تو تلويزيونند ما آنها را ميبينيم اينها هم
ما را ميبينند؟
يكشنبه : امروز عمويم بالاخره پذيزفت كه بره ولی من شدم نقل همه .هر كسی طوری به من
متلك ميگه از ناراحتی موندم چه كنم.
